نوایی هماهنگ باران


بوي عشق

شب، همه دروازه‌هايش باز بود

آسمان چون پرنيان ناز بود

 

گرم، در رگ هاي‌ ما، روح شراب

همچو خون مي‌گشت و در اعجاز بود

 

با نوازش‌هاي دلخواه نسيم

نغمه‌هاي ساز در پرواز بود

 

در همه ذرات عالم، بوي عشق

زندگي لبريز از آواز بود

 

بال در بال كبوترهاي ياد

روح من در دوردست راز بود



مرثيه‌هاي غروب

با ياد مهدي اخوان ثالث

 

 

 

افق مي‌گفت: - « آن افسانه‌گو  

         -«آن افسانه گوي شهر سنگستان،

          به دنبال « كبوترهاي جادوي بشارت‌گو»

                                         سفر كرده‌ست

شفق مي‌گفت:

         «من مي‌ديدمش، تنها، تكيده، ناتوان، دلتنگ،

          ملول از روزگاراني كه در اين شهر سر كرده‌ست.»

 

سپيدار كهن پرسيد:

         - «به فريادش رسيد آيا،«حريق و سيل يا آوار»؟»

صنوبر گفت:

         - «توفاني گران‌تر زان‌چه او مي‌خواست،

         پيرامون او برخاست

         كه كوبيدش به صد ديوار و پيچيدش به هم طومار!»

سپاه زاغ‌ها از دور پيدا شد

سكوتي سهمگين بر گفتگوها حكم‌فرما شد.

 

پس از چندي، پر و بالي به هم زد مرغ حق،

         آرام و غمگين خواند:

-«دريغ از آن سخن سالار

         كه جان فرسود، از بس گفت تنها

                        درد دل با غار... !»

توانم گفت او قرباني غم‌هاي مردم شد

صداي مرغ حق در هاي و هوي شوم زاغاني كه،

                        همچون ابر،

         رخسار افق را تيره مي‌كردند، كم‌كم محوشد، گم شد!

 

گل سرخ شفق پژمرد،

         گوهرهاي رنگين افق را تيرگي‌ها برد

صداي مرغ حق، بار دگر چون آخرين آهي كه از چاهي برون آيد

         (چه جاي چاه، از ژرفاي نوميدي) چنين برخاست:

-«مگر اسفندياري، رستمي، از خاك برخيزد

كه اين دل‌مرده شهر مردمانش سنگ را

         زان خواب جاوديي برانگيزد.»

 

پس از آن، شب فرو افتاد و با شب

         پرده سنگين تاريكي، فراموشي

پس از آن، روزها، شب‌ها گذر كردند

 

سراسر بهت و خاموشي

پس از آن، سال‌هاي خون دل نوشي

 

هنوز اما، شباهنگام

شباهنگان گواهانند

كه آوايي حزين از جاي جاي شهر سنگستان

بسان جويباري جاودان جاري‌ست...

 

مگر همواره بهرامان ورجاوند، مي‌نالند، سر درغار

«كجايي اي حريق، اي سيل، اي آوار!»



در پي هر خنده...

 خنده را تا ياد دارم، شاد و شيرين و شكرريز است

چهره‌هايي هست اما اين زمان

پيش چشم ما و پيرامون‌مان

خنده‌هاشان شوم و تلخ و نفرت‌انگيز است

 

خنده پيروزي يغماگران

سنگدل جمعي كه مي‌خندند خوش،

                    بر گريه‌هاي ديگران!

غافل‌اند اينان كه چشم روزگار

با سرانجام چنين خوش خنده‌هايي آشناست

گريه‌هايي در پي اين خنده‌هاست!



در پي هر گريه

من، بر اين ابري كه اين سان سوگوار

اشك بارد زار زار

دل نمي‌سوزانم اي ياران، كه فردا بي‌گمان

در پي اين گريه مي‌خندد بهار.

 

ارغوان مي‌رقصد، از شوق گل‌افشاني

نسترن مي‌تابد و باغ است نوراني

بيد، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مست مست

گريه كن! اي ابر پربار زمستاني

گريه كن زين بيشتر، تا باغ را فردا بخنداني!

 

گفته بودند از پس هر گريه آخر خنده‌اي‌ست

اين سخن بيهوده نيست

زندگي مجموعه‌اي از اشك و لبخند است

خنده شيرين فروردين

بازتاب گريه پربار اسفند است.

 

اي زمستان! اي بهار

بشنويد از اين دل تا جاودان اميدوار:

گريه امروز ما هم،  ارغوان خنده مي‌آرد به بار



عدالت

گفت روزي به من خداي بزرگ

نشدي از جهان من خشنود!

 

اين همه لطف و نعمتي كه مراست

چهره‌ات را به خنده‌اي نگشود!

 

اين هوا، اين شكوفه، اين خورشيد

عشق، اين گوهر جهان وجود

 

اين بشر، اين ستاره، اين آهو

اين شب و ماه و آسمان كبود!

 

اين همه ديدي و نياوردي

همچو شيطان، سري به سجده فرود!

 

در همه عمر جز ملامت من

گوش من از تو صحبتي نشنود!

 

وين زمان هم در آستانه مرگ

بي‌شكايت نمي‌كني بدرود!

 

گفتم: آري درست فرمودي

كه درست است هرچه حق فرمود

 

 

خوش سرايي‌ست اين جهان، ليكن

جان آزادگان در آن فرسود

 

جاي اين‌ها كه بر شمردي، كاش

در جهان ذره‌اي عدالت بود.



شادي

غم دنيا نخواهد يافت پايان

خوشا در بر رخ شادي‌گشايان

 

خوشا دل‌هاي خوش، جان‌هاي خرسند

خوشا نيروي هستي‌زاي لبخند

 

خوشا لبخند شادي‌آفرينان

كه شادي رويد از لبخند اينان

 

نمي‌داني- دريغا- چيست شادي

كه مي‌گويي: به گيتي نيست شادي

 

نه شادي از هوا بارد چو باران

كه جامي پر كني  از جويباران

 

نه شادي را به دكان مي‌فروشند

كه سيل مشتري بر آن بجوشند

 

چه خوش فرمود آن پير خردمند

وزين خوشتر نباشد در جهان پند

 

اگر خونين دلي از جور ايام

« لب خندان بياور چون لب جام»

 

 

به پيش اهل دل گنجي‌ست شادي

كه دستاورد بي‌رنجي ست شادي

 

به آن كس مي‌دهد اين گنج گوهر

كه پيش آرد دلي لبخندپرور

 

به آن كس مي‌رسد زين گنج بسيار

كه باشد شادماني را سزاوار

 

نه از اين جفت و از آن طاق يابي

كه شادي را به استحقاق يابي

 

جهان در بر رخ  انسان نبندد

به روي هر كه خندان است خندد

 

چو گل هرجا كه لبخند آفريني

به هر سو رو كني لبخند بيني

 

چه اشكت همنفس باشد، چه لبخند

ز عمرت لحظه لحظه مي‌ربايند

 

گذشت لحظه را آسان نگيري

چو پايان يافت پايان مي‌پذيري

 

مشو در پيچ و تاب رنج و غم گم

به هر حالت تبسم كن، تبسم!



گام نخستين

با من سخن مي‌گويد اين بيد كهن‌سال

مي‌بيندم سرگشته  و برگشته احوال

اين چهره در گيسو نهفته

اين در گذرگاه زمان، با رهگذاران

روزي هزاران قصه ناگفته، گفته.

 

گر گوش جانت هست هر برگش زباني‌ست

با هر زبانش داستاني‌ست

من هر سحر مي‌خوانمش، چونان كتابي

مي‌تابد از او در وجودم آفتابي

هر روز در نور و نسيم بامدادان

با اولين لبخند خورشيد

با من سخن مي‌گويد اين بيد:

«مي‌داني، اي فرزند، روزي، روزگاري

فرمان پاك اورمزدت كارفرما

آيين مهرت رهنما بود؟

نيروي تدبير تو، نور دانش تو

بر نيمي از روي زمين فرمانروا بود؟

 

انديشه نيكت چو خورشيدي فرا راه

گفتار نيكت، پرتوي از جان آگاه

كردار نيكت، سروري را رهگشا بود

 

آن روزگاران كهن را ياد داري؟

مي‌بيني اكنون در چه حالي، در چه كاري؟

مي‌داني آيا تخت و ايوانت كجا بود؟

 

اي مانده اينك، بسته در زنجير تحقير

زنجير تقدير

زنجير تزوير

زنجير...

كي جان آزادت به دوران‌هاي تاريخ

با اين همه خواري، زبوني آشنا بود؟

 

افسوس، افسوس

زهر سياه نااميدي

اين قوم را مسموم كرده‌ست

احساس شوم ناتواني

آن عزم چون پولاد را چون موم كرده‌ست

 

ديري‌ست دل‌ها و روان‌ها

از پرتو خورشيد دانش دور مانده‌ست

وان ديده در هر زبان بيدار، انگار

دور از جهان روشنايي، كور مانده‌ست

 

زنجير صد بندت بر اندام است هرچند

هرچند مي‌سايد تو را زنجير صد بند

هرچند دشمن

مانند بيژن در بن چاهت نشانده‌ست

بيرون شدن زين هفتخوان را چاره مانده‌ست

 

گام نخستين: همتي در خود برانگيز

برخيز ! در دامان فردوسي بياميز

شهنامه او مي‌نمايد گوهرت را

انديشه او مي‌گشايد شهپرت را

 

جانداري او مي‌رهاند جانت از رنج

يكبار ديگر بر مي‌افرازي سرت را

 

فردوسي، اين داناي بيناي بشردوست

باغ خرد را در گشوده‌ست

در مكتب «دانا تواناست»

راه رهايي را نموده‌ست

در هر ورق نيروي دانش را ستوده‌ست

 

شهنامه‌اش، آزادگي را زادگاه است

آزادگان پاک جان  را زاد راه است

نيكي، درستي، مهر، پاكي، مكتب اوست

ناداني و سستي، كژي، انديشه بد

در پيشگاه او گناه است

 

بر رسم و راه داد مي‌خواهد جهان را

همواره سوي داد خواند مردمان را

دشت سخن را طبع سرشارش سمند است

پندي اگر مي‌بايدت دنياي پند است

هرگز نه اهل ماتم و تسليم و خواري

هرگز نه اهل ناله و نفرين و زاري

حتي در آن دوران كه پيري مستمند است

سوي پديد آرنده گردون گردان

چون رعد، فريادش بلند است!

 

خورشيد شعرش، خون تازه‌ست

در پيکر پژمرده تو

گفتار نغزش نور و نيروست

در هستي سردرگريبان برده تو!

برخيز! در دامان فردوسي بياويز

گام نخستين است و گام آخرين است

راهي كه از چاهت برون آرد همين است.



نور عشق

رهروان كوي جانان سرخوش‌اند

عاشقان در وصل و هجران سرخوش‌اند

 

جان عاشق، سر به فرمان مي‌رود

سر به فرمان سوي جانان مي‌رود

 

راه كوي مي‌فروشان بسته نيست

در به روي باده‌نوشان بسته نيست

 

باده ما ساغر ما عشق ماست

مستي ما در سر ما عشق ماست

 

دل ز جام عشق  او شد مي پرست

مست مست از عشق او شد مست مست

 

ما به سوي روشنايي مي‌رويم

سوي آن عشق خدايي مي‌رويم

 

دوستان! ما آشناي اين رهيم

مي‌رويم از اين جدايي وارهيم

 

نور عشق پاك او در جان ما

مرهم اين جان سرگردان ما


زندگی نامه | مجموعه شعر | کتاب شناسی | گفته ها | شعر معاصر | موسیقی و شعر | ترجمه | تصاویر | سالشمار | صدای شاعر

Copyright ©2003-2005 Babak Moshiri        info@fereydoonmoshiri.org