تا صبح تابناک اهورايی


باغ در پنجره


 چه غم كه در دل اين برج‌هاي سيماني 

ز باغ و باغچه دورم، در اين اتاق صبور

همين درخت پر از برگ سبز تازه و نغز

كه قاب پنجره‌ام را تمام پوشانده است

به چشم من باغي است.

 

وگر هزار درخت

بر آن بيفزايند

جمال پنجرة من نمي‌كند تغيير

كه بسته راز تسلاي من به صحبت پير

 

-« چو قسمت ازلي بي حضور  ما كردند

گر اندكي نه به وفق رضاست  خرده مگير»



خورشيد، با دو سرخي


سرآمد مگر روز  را سروري،

كه شد چهرة دهر نيلوفري؟

 

حريقي است در بيشه‌زاران آب

مگر گشت پرپر گل آفتاب؟

 

همه روي دريا گل ارغوان

به هر موج تا بي‌كران‌ها روان

 

چه بوده‌ست خورشيد را سرنوشت

كه دريا غمش را به خون مي‌نوشت

 

جمال جهان را تماشا خوش است

تماشاي خورشيد و دريا خوش است

 

دو سرخي  برون زايد از آفتاب

كه دريا از آن مي‌شود سرخ ناب

 

شگفتا دو سرخي، حيات و عدم

يكي سرخ  شادي يكي سرخ غم!

 

 يكي صبح، وقت فراز آمدن

گل افشاني جشن باز آمدن

 

يكي  عصر از اوج شوكت نگون

همه سرخي‌اش سرخي اشك و خون

 

درين جا كه من دارم اكنون مقام

تماشا كنم هر دو را صبح و شام

 

در آيينه صبح چون بنگرم

همه سرخ شادي بود ياورم

 

به سرخ غروبم چو افتد نگاه

مرا هست در كام اندوه، راه!



شهــر


اين صبح تابناك اهورايي

نوباوة « طراوت» و « لبخند» است

 

اين بامداد پاك بهشت آسا

آيينة جمال خدواند است

 

پيروزه‌گون سپهر درخشانش

چون آسمان آخر اسفند است

 

آن گونه شسته رفته كه از اين دور

پيدا در آن شكوه دماوند است

 

مهري كه از نسيم رسد بر گل

همتاي مهر مادر و فرزند است

 

گويي كه تار و پود طبيعت نيز

از لطف اين مشاهده خرسند است

 

آيا نسيم روح مسيحا نيست

كز ذره ذرة  زندگي آكنده است؟

 

دردا كه با برآمدن خورشيد

ديگر نه آن صفاي خوش‌آيند است

 

ديگر نه اين تبسم شيرين است

ديگر نه اين ترنم دلبند است

 

روز است و گرم‌تاز دغلباران

در عرصة تقلب و ترفند است

 

روز است و هاي و هوي رياكاران

هنگامة چه برد و چه بردند است

 

بازار چند و چون چپاول‌ها

تا:  خونبهاي جان بشر چند است؟

 

بس گونه‌گون فريب، كه ايمان است

 بس گونه‌گون دروغ كه سوگند است

 

غارتگري به باديه اين سان نيست

نه، نه، كه اين و آن نه همانند است

 

تا شب همين بساط فراگير است

فردا همين روال فزاينده است

 

آه آن طلوع روشن زيبا را

با اين غروب تيره چه پيوند است

 

اين صبح و شام مي‌گذرد بر ما

اما بلاي جان خردمند است.




مادران


نيمه شب،

 از نالة مرغي كه در ژرفاي ظلمت

                                       بال و پر مي‌زد

                                                     زجا جستم

نالة آن مرغ زخمي همچنان از دور مي‌آمد

لحظه‌اي در بهت بنشستم

نالة آن مرغ زخمي همچنان از دور مي‌آمد

 

ماه غمگين

ابر سنگين

خانه در غربت

نالة آن مرغ  زخمي همچنان از دور مي‌آمد

لحظه‌هايي شهر سرشار از صداي نالة مرغان زخمي شد

اوج اين موسيقي غمناك، در افلاك مي‌پيچيد!

 

مانده بوده سخت در حيرت كه آيا هيچ‌كاري مي‌توانستم؟

 

آسمان، هستي، خدا، شب، برگ‌ها چيزي

                                                 نمي‌گفتند

آه در هر خانه اين شهر،

مادران با گريه مي‌خفتند،

دانستم!


ايران و جوانان


ايران كهن‌سال

در عرصة تاريخ

در پهنة علم و ادب و دانش و فرهنگ

همواره درخشده

                    توانمند،

                             توانا

پرورده بزرگاني، نام‌آور

                            دانا

پيران كهن داشته،

                       در عالم يكتا!

 

امروز،

ايران به جوانانش نازد كه توانند

«اسب شرف از گنبد گردان بجهانند،»

در عرصة ميدان جهان نام برآرند

 

ايران،

ديروز به پيران خردمندش نازيد

امروز،

ايران به جوانان برومندش نازد

نسلي كه تواند

ايران را آزادتر، آبادتر از پيش بسازد

نسلي كه ز اوهام و خرافات گسسته است

اهريمن ناداني را شاخ شكسته است!

نسلي كه به ظلمت‌كدة جهل نمانده ا‌ست

خود را به جهان‌هاي پر از نور رسانده است

 

فردا همه با نسل جوان است كه امروز

هر روز

         تواناتر و آگاه‌تر از پيش

با تكيه به نيروي اميد و خرد خويش

در عرصة ميدان جهان راه گشايد

هر روز سرافرازتر از پيش برآيد!



با كاروان صبح


گم كرده راه

در تنگة غروب

از پا درآمديم

از دست داده همرهي كاروان صبح!

 

شب همچو كوه بر سر ما ريخت

آواري از سياهي اندوه

ما سر به زير بال كشيديم

تاكي، كجا، دوباره برآيد نشان صبح

 

پاسي ز شب نرفته هيولاي تيرگي

نطع گران گشود

تيغ گران كشيد

تا چشم باز كرديم

خون روي نطع او به تلاطم رسيده بود.

 

گهگاه، آه، انگار

چشم ستاره‌اي

از دوردست‌ها

پيغام مي‌فرستاد

خواهيد اگر ز مسلخ شب جان بدر بريد

 

خواهيد اگر دوباره به خورشيد بنگريد

از خواب بگذريد

از خواب بگذريد

اي عاشقان صبح!

 

هر چند عمر شوم تو اي نابكار شب

بر ما گذشت تلخ‌تر از صد هزار شب

من، با يقين روشن،

                        بيدار، پايدار

تا بانگ احتضار تو هستم در انتظار

آغوش باز كرده سوي آسمان صبح.



ستاره و . . .


تا سحر از پشت ديوار شب،

                              اين ديوار ظلمت‌پوش

دم ‌به دم پيغام سرخ مرگ

مي‌رسد برگوش.

 

من به خود مي‌پيچم از پژواك اين پيغام

من به دل مي‌لرزم از سرماي اين سرسام

من فرو مي‌ريزم از هم.

 

مي‌شكافد قلب شب را نعرة رگبار

مي‌جهد از هر طرف صدها شهاب سرخ، زرد

وز پي آن ناله‌هاي درد

                           مي‌پيچد ميان كوچه‌هاي سرد

 

زير اين آوار

تا ببينم آسمان، هستي، خدا

                                خوابند يا بيدار

چشم مي‌دوزم به اين ديوار

                                اين ديوار ظلمت‌پوش

وز هجوم درد

مي‌روم از هوش

 

آه! آنجا:

هر گلوله مي‌شود روشن

يك ستاره مي‌شود خاموش!



يك آسمان پرنده


يك آسمان پرنده رها روي شاخه‌ها،

در باغ بامداد.

 

يك آسمان پرنده،

                      سرگرم شستشو

در چشمه‌سار باد!

 

يك آسمان پرنده،

در بستر چمن

آزاد، مست، شاد...

 

از پشت ميله‌ها،

بغضي به هاي هاي شكستم،

قفس مباد!



خط آتش


در پشت ميله‌هاي قفس، از سر ملال

با خط خوش نوشتم

                       بيتي به حسب حال:

« اول بنا نبود بسوزند عاشقان

آتش به جان شمع فتد كاين بنا نهاد»

 

چشمم ميان خط

بر روي لفظ «آتش» لرزيد، ايستاد

 

ديدم: هزار شاخة گل را كه بي‌گناه

در خط آتش‌اند.

بيدادهاي مشعله‌افروز جنگ را

با خط خون خويش

بر خاك مي‌كشند!

 

يك قطره اشك سوزان

                 بر آتش اوفتاد



باد در قفس


داد ترا نمي‌برم از ياد، در قفس

اي داد بر تو رفت چه بيداد در قفس

 

گويي زجان و هستي من مايه مي‌گرفت

فريادها كه جان تو سر داد در قفس

 

ديوار و در گشوده نشد، گرچه صدهزار

چون تو زدند پرپر و فرياد در قفس

 

چون آفتاب رفتي و من دير چون غروب

چشمم به جاي خالي‌ات افتاد در قفس

 

از آن همه اميد گرامي دريغ و درد

ديگر نمانده هيچ، بجز باد در قفس.



گر تو آزاد نباشي


نه همين غمكده، اي مرغك تنها قفس است

گر تو آزاد نباشي همه دنيا قفس است

 

تا پر و بال تو و راه تماشا بسته است

هر كجا هست، زمين تا به ثريا قفس است

 

تا كه نادان به جهان حكمروايي دارد

همه جا در نظر مردم دانا قفس است.


زندگی نامه | مجموعه شعر | کتاب شناسی | گفته ها | شعر معاصر | موسیقی و شعر | ترجمه | تصاویر | سالشمار | صدای شاعر

Copyright ©2003-2005 Babak Moshiri        info@fereydoonmoshiri.org