لحظه‌ها و احساس


از اوج


 

باران، قصيده‌واري،

                    - غمناك-

آغاز كرده بود.

 

مي‌خواند و باز مي‌خواند،

بغض هزار ساله دردش را،

انگار مي‌گشود.

 

اندوه زاست زاری خاموش!

ناگفتني است ...،

                اينهمه غم؟!

                            ناشنيدني است!

 

پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست؟

گفتند اگر تو نيز،

از اوج بنگري،

خواهي هزار بار ازو تلخ‌تر گريست!



هركه با ما نيست . . .


گفته مي‌شد: « هر كه با ما نيست با ما دشمن است!»

گفتم: آري، اين سخن فرموده اهريمن است!

 

اهل معنا، اهل دل، با دشمنان هم دوستند،

اي شما، با خلق دشمن! قلب تان از آهن است؟!



ابر بي باران


شب، غير هلاك جان بيداران نيست.

گلبانگ سپيده بر سپيداران نيست.

 

در اين همه ابر، قطره‌اي باران نيست؟

از هيچ طرف صدايي از ياران نيست؟



مثل باران


من نمي‌گويم درين عالم

گرم پو، تابنده، هستي بخش

                                  چون خورشيد باش

تا تواني،

          پاك، روشن،

                         مثل باران،

                                     مثل مرواريد باش



بهاري پر از ارغوان


تو را دارم اي گل، جهان با من است.

تو تا با مني، جان جان با من است.

 

چو مي‌تابد از دور پيشاني‌ات

كران تا كران آسمان با من است.

 

چو خندان به سوي من آيي به مهر

بهاري پر از ارغوان با من است !

 

كنار تو هر لحظه گويم به خويش

كه خوشبختي بي‌كران با من است.

 

روانم بياسايد از هر غمي

چو بينم كه مهرت روان با من است.

 

چه غم دارم از تلخي روزگار،

شكر خنده آن دهان با من است.



ياد و كنار


روزهايي كه بي تو مي‌گذرد

گرچه با ياد توست ثانيه‌هاش

آرزو باز مي كشد فرياد:

در كنار تو مي‌گذشت، ايكاش!



عشق


عشق، هر جا رو كند آنجا خوش است.

گر به دريا افكند دريا خوش است.

 

گر بسوزاند در آتش، دلكش است.

اي خوشا آن دل، كه در اين آتش است.

 

تا ببيني عشق را آيينه‌وار

آتشي از جان خاموشت برآر!

 

هر چه مي‌خواهي، به دنيا در نگر

دشمني از خود نداري سخت‌تر!

 

عشق پيروزت كند بر خويشتن

عشق آتش مي‌زند در ما و من.

 

عشق را درياب و خود را واگذار

تا بيابي جان نو، خورشيدوار.

 

عشق هستي‌زا و روح‌افزا بود

هر چه فرمان مي‌دهد زيبا بود.



هيچ و باد . . .


هيچ و باد است جهان؟

                         گفتي و باور كردي!؟

كاش، يك روز، به اندازه «هيچ»

غم بيهوده نمي‌خوردي!

 

كاش، يك لحظه، به سرمستي باد

شاد و آزاد به سر مي‌بردي!



نوايي تازه


شنيدم مصرعي شيوا، كه شيرين بود مضمونش

« منم مجنون آن ليلا كه صد ليلاست مجنونش‌»

 

به خود گفتم تو هم مجنون يك ليلاي زيبايي

كه جان داروي عمر توست در لبهاي ميگونش

 

بر آر از سينه جان شعر شورانگيز دلخواهي

مگر آن ماه را سازي بدين افسان افسونش!

 

نوايي تازه از ساز محبت، در جهان سركن،

كزين آوا بياسايي ز گردش‌هاي گردونش.

 

به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ ديگر زن

كه خود آگاهي از نيرنگ دوران و شبيخونش.

 

ز عشق آغاز كن، تا نقش گردون را بگرداني،

كه تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش،

 

به مهر آويز و جان را روشنايي ده كه اين آيين

همه شادي است فرمانش، همه ياري است قانونش

 

غم عشق تو را نازم، چنان در سينه رخت افكند

كه غم‌هاي دگر را كرد از اين خانه بيرونش!

 

غرور حسنش از ره مي‌برد، اي دل صبوري كن!

به خود باز آورد بار دگر شعر فريدونش.



در بيشه‌زار يادها


شب بود و ابر تيره و هنگامه باد

ناگاه برگ زرد ماه از شاخه افتاد!

من ماندم و تاريكي و امواج اوهام

در جنگل ياد!

 

آسيمه سر، در بيشه‌زاران مي‌دويدم.

فريادها بر مي‌كشيدم.

درد عجيبي چنگ‌زن در تار و پودم.

من، ماه خود را،

گم كرده بودم!

 

از پيش من صف‌هاي انبوه درختان مي‌گذشتند

...- « بي ماه من، اينها چه زشتند! ...»

 

-        آيا شما آن ماه زيبا را نديديد؟

-        آيا شما، او را نچيديد؟...

 

ناگاه ديدم فوج اشباح

دست كسي را مي‌كشند از دور، با زور

پيش من آوردند و گفتند:

اهريمن است اين!

                    خودكامه باد!

ديوانه مستي كه نفرين‌ها بر او باد!

 

ماه شما را

اين سنگدل از شاخه چيده‌ست!

او را همه شب تا سحر در بر كشيده‌ست!

آنگاه تا اعماق جنگل پر كشيده‌ست.

 

من دستهايم را به سوي آن سيه‌چنگال بردم

شايد گلويش را فشردم!

چيزي دگر يادم نمي‌آيد ازين بيش

از خشم، يا افسوس، كم‌كم رفتم از خويش!

 

دربيشه‌زار يادها، تنهاي تنها

افتاده بودم، باد در دست!

در آسمان صبحدم، ماه،

مي‌رفت سرمست!


زندگی نامه | مجموعه شعر | کتاب شناسی | گفته ها | شعر معاصر | موسیقی و شعر | ترجمه | تصاویر | سالشمار | صدای شاعر

Copyright ©2003-2005 Babak Moshiri        info@fereydoonmoshiri.org