از خاموشی


آفرينش

در قرن هاي دور
در بستر نوازش يك ساحل غريب
- زير حباب سبز صنوبرها -
همراه با ترنم خواب آور نسيم
از بوسه هاي پر عطش آب و آفتاب ،
در لحظه اي كه ، شايد
يك مستي مقدس
يك جذبه ، يك خلوص
خورشيد و خاك و آب و نسيم و درخت را
در بر گرفته بود ،
موجود ناشناخته اي ، در ضمير آب
يا روي دامن خزه اي ، در لعاب برگ
يا در شكاف سنگي ،
در عمق چشمه اي ،
از عالمي كه هيچ نشان در جهان نداشت ،
پا در جهان گذاشت

فرزند آفتاب و زمين و نسيم و آب
يك ذره بود – اما –
جان بود ، نبض بود . نفس بود .
قلبش به خون سبز طبيعت نمي تپيد
نبضش به خون سرخ تر از لاله مي جهيد

فرزند آفتاب و زمين و نسيم و آب
در قرن هاي دور
افراشت روي خاك لواي حيات را
تا قرن هاي بعد
آرد به زير پر ، همه كائنات را !

آن مستي مقدس
آن لحظه هاي پر شده از جذبه هاي پاك
آن اوج ، آن خلوص
هنگام آفرينش يك شعر ،
در من هزار مرتبه تكرار مي شود .
ذرات جان من
در بستر تخيل گسترده تا افق
- آن سوي كائنات -
زير حباب روشن احساس
از جام ناشناخته اي مست مي شوند .
دست خيال من
انبوه واژه هاي شناور را
در بيكرانه ها پيوند مي دهد .

آنگاه شعر من
از مشرق محبت ،
چون تاج آفتاب پديدار مي شود .

اين است شعر من
با خون تابناك تر از صبح
با تار و پود پاك تر از آب !

اين است كودك من و ، هرگز نگويمش
در قرن هاي بعد ، چنين و چنان شود ،
باشد ، شبي طنين تپش هاي جان او
با جان دردمندي ، همداستان شود .


مسخ

نه غار كهف ،
نه خواب قرون ، چه مي بينم ؟
به چشم هم زدني ، روزگار برگشته است
به قول پير سمرقند
” همه زمانه دگر گشته است “

چگونه پهنه خاك
كه ذره ذره آب و هوا و خورشيدش ،
چو قطره قطره خون در وجود من جاري ست ؛
چنين به ديده من ناشناس می‌آيد ؟

ميان اين همه مردم ، ميان اين همه چشم
رها به غربت مطلق
رها به حيرت محض
يكي به قصه خود آشنا نمي بينم .

كسي نگاهم را
چون پيشتر نمي خواند
كسي زبانم را
چون پيشتر نمي داند

ز يكدگر همه بيگانه وار مي گذريم
به يكدگر همه بيگانه وار مي نگريم !

”همه زمانه دگر گشته است ! “
من آنچه از ديوار ،
به ياد مي آرم
صف صفاي صنوبرهاست !
بلوغ شعله ور سرخ و سبز نسترن است :
- شكفته در نفس تازه سپيده دمان
درست گويي ، جاني ، به صدهزار دهان
نگاه در نگه آفتاب مي خندد ! -
نه برج آهن و سيمان
نه اوج آجر و سنگ
كه راه بر گذر آفتاب مي بندد !

من آنچه از لبخند
به خاطرم مانده است
شكوه كوكبه دوستي است ، بر رخ دوست
صلاي عشق دو جان است و اهتزاز دو روح
نه خون گرفته شياري ز سيلي شمشير !
نه جاي بوسه تير !

من آنچه از آتش
به خاطرم باقي است

فروغ مشعل همواره تاب زرتشت است
شراب روشن خورشيد و ، گونه ساقي است !
سرود حافظ و جوش درون مولاناست !
خروش فردوسي است !
نه انفجار فجيعي ، كه شعله سيال
به لحظه‌ای بدن صد هزار انسان را
بدل كند به زغال!

” همه زمانه دگر گشته است “
نه آفتاب حقيقت ، نه پرتو ايمان
فروغ راستي از خاك رخت بربسته است
و آدمي - افسوس –
به جاي آنكه دلي را ز خاك بردارد
به قتل ماه كمر بسته است !

نه غار كهف ، نه خواب قرون ،
چه افتاده ست ؟
يكي به پرسش بي پاسخم جواب دهد !
يكي پيام مرا
ازين قلمرو ظلمت ، به آفتاب دهد !
كه در زمين ، - كه اسير سياهكاري هاست ، -
و قلب ها دگر از آشتي گريزان است

هنوز رهگذري خسته را تواند ديد
كه با هزار اميد ،
چراغ در كف ،
در جستجوي انسان است !


شكوه رستن

چگونه خاك نفس مي كشد ؟ بينديشيم

چه زمهرير غريبي !
شكست چهره مهر
فسرد سينه خاك
شكافت زهره سنگ !
پرندگان هوا دسته دسته جان دادند
گل آوران چمن جاودانه پژمردند

در آسمان و زمين ، هول كرده بود كمين
به تنگناي زمان ، مرگ كرده بود درنگ !

به سر رسيده جهان ؟
پاسخي نداشت سپهر
دوباره باغ بخندد ؟
كسي نداشت يقين
چه زمهرير غريبي ....

چگونه خاك نفس مي كشد ؟
بياموزيم :

شكوه رستن اينك :
طلوع فروردين !
گداخت آنهمه برف
دميد اينهمه گل
شكفت اينهمه رنگ ،

زمين به ما آموخت
ز پيش حادثه بايد كه پاي پس نكشيم
مگر كم از خاكيم
نفس كشيد زمين ما چرا نفس نكشيم ؟


پس از مرگ بلبل

نفس مي زند موج
نفس مي زند موج
ساحل نمي گيردش دست
پس مي زند موج .
فغاني به فرياد رس مي زند موج !

من آن رانده مانده بي شكيبم
كه راهم به فريادرس بسته
دست فغانم شكسته

زمين زير پايم تهي مي كند جاي
زمان در كنارم عبث مي زند موج !

نه در من غزل مي زند بال
نه در دل هوس مي زند موج .

رها كن ، رها كن
كه اين شعله خرد چندان نپايد
يكي برق سوزنده بايد
كزين تنگنا ره گشايد
كران تا كران خار و خس مي زند موج !

گر اين نغمه ، اين دانه اشك
درين خاك ، روئيد و باليد و بشكفت
پس از مرگ بلبل ببينيد
چه خوش بوي گل در قفس مي زند موج !


مسيح بر دار

چه مي گذشت آنجا
كه از طلوع سحر
به جاي موج سپاس از دميدن خورشيد ،
به جاي بانگ نيايش در آستانه صبح ،
غبار و دود به اوج كبود ، جاري بود !
هواي سربي سنگين به سينه ها مي ريخت
لهيبت كوره آهن به شهر مي پيچيد .

چه مي گذشت آنجا
كه جاي ناز گل و ساز باد و رقص درخت
به جاي خنده بخت
غبار مرگ بر اندام برگ مي باريد
نسيم ، - سوخته پر – مي گريخت ، مي افتاد !
درخت ، جان مي داد !

كبوتران گريزان در آسمان دانند
كه حال ماهي در زهرناك رود ، چه بود
كه چشم بيد در آن جاري پليد ، چه ديد
كه نيك روزي از آدمي چگونه رميد
كبوتران دانند !

چراغ و آينه آب ، جاودان خاموش
نگاه و دست درختان به استغاثه بلند
نه ماه را دگر آن چهره گشوده به ناز
نه مهر را دگر آن روي روشن از لبخند !
چه مي گذشت آنجا ؟

- چه مي گذشت ؟
- نگاهي ازين دريچه به شهر
به مرغ و ماهي دريا
به كوه و جنگل و دشت :
تن مسيح طبيعت به چار ميخ ستم
سرش به سينه اندوه جاوداني خم !

زندگی نامه | مجموعه شعر | کتاب شناسی | گفته ها | شعر معاصر | موسیقی و شعر | ترجمه | تصاویر | سالشمار | صدای شاعر

Copyright ©2003-2005 Babak Moshiri        info@fereydoonmoshiri.org