گناه دريا


گناه دريا


 

چه صدف‌ها كه به درياي وجود

سينه‌هاشان ز گهر خالي بود!

 

ننگ نشناخته از بي‌هنري

شرم ناكرده از اين بي‌گهري

 

سوي هر درگهشان روي نياز

همه جا سينه گشايند به ناز...

 

زندگي – دشمن ديرينة من-

چنگ انداخته در سينة من

 

روز و شب با من دارد سر جنگ

هر نفس از صدف سينة تنگ

 

دامن افشان گهر آورده به چنگ

وان گهرها... همه كوبيده به سنگ!



اسير


جان مي‌دهم به گوشة زندان سرنوشت

سر را به تازيانة او خم نمي‌كنم

افسوس بر دو روزة هستي نمي‌خورم

زاري بر اين سراچة ماتم نمي‌كنم

 

با تازيانه‌هاي گرانبار جانگداز

پندارد آن كه روح مرا رام كرده است

جان‌سختيم نگر، كه فريبم نداده است

اين بندگي، كه زندگي‌اش نام كرده است

 

بيمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي

جز زهر غم نريخت شرابي به جام من

گر من به تنگناي ملال‌آور حيات

آسوده يك نفس زده باشم حرام من!

 

تا دل به زندگي نسپارم، به صد فريب

مي‌پوشم از كرشمة هستي نگاه را

هر صبح و شام چهره نهان مي‌كنم به اشك

تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را

 

اي سرنوشت، از تو كجا مي‌توان گريخت؟

من راه آشيان خود از ياد برده‌ام

يك دم مرا به گوشة راحت رها مكن

با من تلاش كن كه بدانم نمرده‌ام!

 

اي سرنوشت، مرد نبردت منم بيا

زخمي دگر بزن كه نيفتاده‌ام هنوز

شادم از اين شكنجه، خدا را، مكن دريغ

روح مرا در آتش بيداد خود بسوز!

 

اي سرنوشت! هستي من در نبرد توست

بر من ببخش زندگي جاودانه را!

منشين كه دست مرگ ز بندم رها كند

محكم بزن به شانة من تازيانه را!



معراج


گفت: « آنجا چشمة خورشيدهاست

آسمان‌ها روشن از نور و صفاست

موج اقيانوس جوشان فضاست. »

باز من گفتم كه: «بالاتر كجاست؟»

 

گفت:« بالاتر، جهاني ديگر است

عالمي كز عالم خاكي جداست

پهن دشت آسمان بي‌انتهاست»

باز من گفتم كه: « بالاتر كجاست؟»

 

گفت: « بالاتر از آنجا راه نيست

زان كه آنجا بارگاه كبرياست

آخرين معراج ما عرش خداست!  »

باز من گفتم كه: « بالاتر كجاست! »

 

لحظه‌اي  در ديدگانم خيره شد

گفت:‌« اين انديشه‌ها بس نارساست! »

گفتمش:‌« از چشم شاعر نگاه كن

تا نپنداري كه گفتاري خطاست:

 

دورتر از چشمة خورشيدها؛

برتر از اين عالم بي‌انتها؛

باز هم بالاتر از عرش خدا

عرصة پرواز مرغ فكر ماست »



آسمان كبود


بهارم، دخترم، از خواب برخيز

شكرخندي بزن، شوري برانگيز،

گل اقبال من، اي غنچة ناز

بهارآمد تو هم با او بياميز.

 

بهارم، دخترم، آغوش واكن

كه از هر گوشه گل آغوش واكرد.

زمستان ملال‌انگيز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا كرد.

 

زمستان ملال‌انگيز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا كرد.

 

بهارم، دخترم، صحرا هياهوست

چمن زير پر و بال پرستوست.

كبود آسمان همرنگ درياست.

كبود چشم تو زيباتر از اوست.

 

بهارم، دخترم، نوروز آمد

تبسم بر رخ مردم كند گل

تماشا كن تبسم‌هاي او را

تبسم كن كه خود را گم كند گل

 

بهارم، دخترم، دست طبيعت

اگر از ابرها گوهر ببارد؛

وگر از هر گلش جوشد بهاري؛

بهاري از تو زيباتر نيارد.

 

بهارم، دخترم، چون خندة صبح

اميدي مي‌دمد در خندة تو.

به چشم خويشتن مي‌بينم از دور

بهار دلكش آيندة تو.



اي اميد نااميدي‌هاي من


بر تن خورشيد مي‌پيچد به ناز

چادر نيلوفري رنگ غروب.

تك‌‌درختي خشك در پهناي دشت

تشنه مي‌ماند در اين تنگ غروب.

 

از كبود آسمان‌ها روشني

مي‌گريزد جانب آفاق دور.

در افق، بر لالة سرخ شفق.

مي‌چكد از ابرها باران نور.

 

مي‌گشايد دود شب آغوش خويش

زندگي را تنگ مي‌گيرد به بر

باد وحشي مي‌دود در كوچه‌ها

تيرگي سر مي‌كشد از بام و در.

 

شهر مي‌خوابد به لالاي سكوت.

اختران نجواكنان  بر بام شب

نرم‌نرمك بادة مهتاب را،

ماه مي‌ريزد دورن جام شب.

 

نيمه شب ابري به پنهاي سپهر،

مي‌رسد از راه و مي‌تازد به ماه

جغد مي‌خندد به روي كاج پير

شاعري مي‌ماند و شامي سياه.

 

در دل تاريك اين شب‌هاي سرد؛

اي اميد نااميدي‌هاي من،

برق چشمان تو همچون آفتاب،

مي‌درخشد بر رخ فرداي من.


زندگی نامه | مجموعه شعر | کتاب شناسی | گفته ها | شعر معاصر | موسیقی و شعر | ترجمه | تصاویر | سالشمار | صدای شاعر

Copyright ©2003-2005 Babak Moshiri        info@fereydoonmoshiri.org